تبليغاتX
بی قراری ممنوع !

بی قراری ممنوع !

من به همه قرارها یمان پا یبندم حتی اگر تو نیا یی

 اصلا نميدونم از چي و كي بگم يه چند مرتبه اومدم آپ كنم

وقت نوشتن نداشتم الان به خودم گفتم دختر خجالت بكش ده

خلاصه خجالته منو ول نكرد كه نكرد

18 خرداد تولدمه تولدم مبارك كيك تولدمو براتون گذاشتم تا تبريك

 يادتون نره 

 

1- روز اول ارديبهشت نزديك بود تصادف وحشتناكي برام اتفاق بيفته

ولي كاملا جون سالم به در بردم يه اتوبانو كامل ريختم به هم

 

2- تولد دختر همسايمون بود ( پونه 4 ساله ) اونجا از يكي خوشم

اومد و باهاش دوست شدم خانواده خوبي داره اسمش فرهام و 3 سالش

بود مهم تفاهمه مگه نه ؟

 

3-رابطه ام با يكي از دوستاي گذشتم دوباره خوب شد در حدي كه توي

خونه اونها براش فال گرفتم  اتفاق جالبي بود كه خوشحال شدم

 

4-پسر دائيم ازدواج كرد البته همه فاميل يه شاخكي هم در آوردن

آخه عيد گفته بود حالا حالاها ازدواج نميكنه خب شتر ديگه حاليش

نميشه چه زماني در خونه آدم بشينه

 

5- گوشيمو تو يه تاكسي جا گذاشتم و از استرس مردم ولي پيداش كردم

آخرشم با راننده دعوا داشتم كه چرا زودتر جوابمو نداد ديگه اون آخراش

 نزديك بود از حال برم خيلي بد بود خيلي

 

6-يكي از دوستام رفته بود مكه وقتي رفتم خونش همه بهم زل زده بودن

 بي صبرانه منتظر ديدن من بودند آخه خيلي از من شنيده بودند خب منم

باشم ميخوام طرفو ببينم حسه فضوليه ديگه كاريش نميشه كرد  

 

7-براي روز 18 و 19 تير عروس داريم خوشبحالش خومشل ميشه

البته 18 حنابندون و 19 عروسيشه اون دفعه ايي كه عروس داشتيم

كف همه بريده بود نمي دونيد چه حسه قشنگيه وقتي مشتري راضي

 ميره  اون لبخند به يه دنيا كار مي ارزه

 

8-يه دو سه روزي آواره بوديم كلهم لوله كشيه شوفاژ خونه رو عوض

كرديم يه لوله اومده كه عمريه خراب نميشه يه دستگاه كه 320 درجه

حرارت داره اونهارو به هم متصل ميكنه تكنولوژيه فرا پيش رفته

 

9- تبريك تولدم يادتون نره

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت17:41توسط هانیه | |

 

              1-     سال نو رو با يه عالمه تازگي شروع كردم و يه عالمه

 اتفاقات خوب و قشنگ ....................

 

          2- تيپ عيد مو خيلي دوست داشتم تو خونه سرخپوستي

بودمو بيرون مانتو سنتي ( از اون خمشلاش ) تو مهمونيام فانتزي

متفاوت بودنو دوست دارم

 

       3- موهام بافت آفريقايي بود به ساناز ياد دادم اون برام بافت

سانازجونم خيلي استعداد داره ها . بهش گفتم از اين به بعد مشتريهاي

 بافت آرايشگاهو اون به عهده بگيره ( كلي پول توشه مخصوصا براي

 تابستون )

 

            4- يه چند روز قبل از عيد عقد پسرعموم با دوستم بودالبته من

 تو اين آشنائيت هيچ دستي نداشتم . جشن خوبي بود مخصوصا اينكه همه

 فاميلاي اونا روهم ميشناختم آخه من با يكي دوست ميشم با كل خاندان آشنا

ميشم به كوري چشم حسودام

 

            5- براي عيد موهاي سانازم كوتاه كردم  خيلي تغيير كرده پشت موهاشم

 مشاي سرخابيو..... همه ميگن خيلي خمشل شده البته ساناز خودش خيلي نانازه

 ساناز بيبي فيسه و دلنشين . قربون خواهر نانازم برم من

 

           6- مسافرت نرفتيم فاميلامون  از اصفهان اومدن تقريبا همشون

ولي عيد خوبي بود  

        

           7- هنوز نرفتم دانشگاه حذف و اضفه 8 ارديبهشته شما بوديد ميرفتين ؟؟؟؟؟

هنوز يه دونه نمرمم تو سايت نيومده ( دانشگامون نمونه شناخته شده )

 

          8- يه شب كه عروسي دعوت بوديم از صبحش مشتري داشتيم از رنگو

مش بگير تا ميكاپ و شينيون ...... منم نيم ساعته اماده شدم ولي خيلي عالي

شب قبلشم رفتم يه لباس مجلسي شيك خريدم با كلي خنزل پنزل تا پولامو براي

بيمشكم خرج نكنم الكي 

 

 

           9- از اون ته ته ته ته قلبم آرزو ميكنم امسال براي همتون سالي پر از

موفقيت و شادي باشه همه همهتونو دوست دارم

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت14:0توسط هانیه | |

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت2:23توسط هانیه |

         1- بازم يكي دو ماهي گذشت تا من آپ كنم نمي دونم چرا هميشه برنامه هام

اينطوري ميشه . خودمم اصلا دوست ندارم . حتي نميتونم بيام يه كامنت براي شما

دوستاي گل و مهربونم بذارم . بد جوري وجدان درد دارم !!!

 

           2-اين ترمم گذشت و امتاحانارو با نهايت خستگي باند پيچيش كرديم هرچند

همشونو فوق العاده خوب دادم نمره كلانم اومد افتادم (( سالي كه نكوست از بهارش

پيداست )) البته ما جوجه رو آخر پاييز ميشماريم  شايدم  آخر زمستون

 

        3- از شبا بيداري كشيدن خسته شدم ... اين هفته آخره فرجه ها كه فنرم پريد نه كه

ما اول ترم به ديگران آوانس ميديم خودم كتاب نخريدم  و حالا در به در دنبال كتاباي

مزخرف بوديم. يكيشم پيدا نكردم  فتو زدم 434 صفحه بود !!!!!

 

          4-  روزيكه امتحانم تموم شد با نهايت ذوق مرگي رفتم خونه سارا جونم  ذوقم تو

اونهمه كار گم شد ولي خوب مردم شبم دوستاي دامادم با خانوماشون اومدن (((( شام )))

و مردن من كامل شد . توقع داشتم تا ساعت 5 - 6   نتونم بخوابم ولي همينكه رفتم تو

 رختخواب  همینجوری خوابیدم

 

        5- اينقده سرم شلوغ بود كه تازه ديروز رفتم خونه نيوشا . دلم واسش اينقد شده بود

بعد از نهار هم رفتيم يه دستي به سر آرايشگاه بكشيم  . همه جارو با شيشه شوي home plus

تميز كرديم . واقعا عالي بود . پيست پيست ... يه دستمال ..... حالا همه جا برق ميزنه

تبليغات نبود براي راحتيه خودتون گفتم براي همه جا استفاده ميشه (همه لك هارو پاك ميكنه )

 كارخونش مال بابام نيست؟؟؟؟؟ قضیه مشکوکه مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

    

         6 – كلي برنامه دارم نميدونم كي وقت ميكنم انجامشون بدم

 

    7- مهمترين روز زندگيمو اين پايين مي نويسم كه يادتون نره ...............

عروسيه خواهر نانازم سارا جون بود  (  البته ماه آذر  ) خيلي بهمون خوش گذشت عالي بود

جاي همتون خالي بود . فقط آخرش يه كوچولو دلم گرفت . يه بيمشي هم گريه كردم .

  

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت15:10توسط هانیه | |

 1-خيلي وقته آپ نكردم دقيقا يه ماه ميشه اصلا روم نميشه تو چشاتون نگاه كنم

                   بد تر از اون اصلا نيومدم براتون كامنت بذارم كه خودش ته شرمندگيه

 

2-اينقده درگيره كارا بودم كه جايي براي نت اومدن نميذاره ( از نوعه خوب )

               حتي يه ساعت هم وقت نداشتم اصلا باورم نميشه اينهمه  زمان گذشته

 

3-يه چند روزي دنباله يه شلوار جين خاص بودم كه براي پيدا كردنش سه تا شهرو

                با جزئيات تمام گشتم و به هر طريقي بود پيداش كردم

 

4-  من جلوي چشم همه خوردم زمين  يه كمي خنده دار بود فكر نمي كردم عرض

         جوب زياد باشه يهو قدممو بلند گرفتم كه خوردم زمين نزديك بود يه پيكانم زيرم كنه

         نكرد اون لحظه يه شاسي بلند رد شه با افتخار شهيد بشم

 

5-وقتي بلند شدم متوجه پارگيه شلوارم شدم دقيقا روي زانوم دو تا خط موازي يكيش حدوده

      6  س و يكي حدوده 4 س . واي چه واقعه شومي تازه منو سانازو سارا (دوستم )

      داشتيم مي رفتيم پيتزايي اونم چه پيتزاييه معروف و هاي كلاسي

 

6- تا شلوار خريدم اينو خراب كردم نيم ساعت هم نگذشت . يكي از اين پسرهايي كه اين واقعه

        شوم رو ديد به من دلداري داد و گفت يه زماني شلوار پاره مد بود تو هم فكر كن شلواره

        2 سال پيشتو پوشيدي . من همين جا صميمانه ازش تشكر ميكنم كه تو اون موقعيت به من

        دلداري  داد .

 

7-  هر روز با سارا ميرم بيرون تو اين يه ماه اصلا سر كلاسا نرفتم  . جديدا هم به ليستمون

          اضافه كرديم هر روز  كافي شاپ بريم همون كافي شاپه هميشگي . خيلي با حاله .

         صاحبشم به ما و كارامون عادت كرده هميشه قهوه رو تو فنجوناي سفيد ميريزه  تا من

          راحت فال بگيرمو چشام خسته نشن . 

 

8-     مشتري هاي آرايشگاه هم روز به روز بيشتر ميشن . اگه كار كنم كي درسامو بخونم ؟؟؟؟؟؟

        اين ماه تولد ساناز جون خواهر نانازه خودمه و پول كم ميارم يه ژيله و كفشه قرمزم خريدم

        كه همه پولام رفت

 

9- سانازم خودش همه چيز خريده . خب چيزي نمونده من بخرم پس فقط تولدشو تبريك ميگم . هوم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (ساناز فكر كن اين قسمتو نخوندي )

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت22:33توسط هانیه | |

 

                    1 -  اين هفته همش با سارا جونم ( دوستم )  رفتيم ددر

             نه كه كلاسا يه كم اين وري اونوري بود ما هم سو استفاده كرديم 

        

                  

                        2   -      يه روز رفتيم كافي شاپ از خنده تركيديم :

               پسراي اونجا ديگه به ما عادت كردن هر بار كه ميريم كلي

        مسخره بازي  در ميارن ما دو تا بستني سفارش داديم هلندیو

    فرانسوی يكيش ميوه ايي بود يكيش كاكائويي آخرشم نفهميديم

كدوم كدوم بود

 

                3 – رفتيم سينما فيلم انعكاس رو ديديم وقتي اومديم بيرون هنوز

         منعكس بوديم  پيشنهاد ميكنم حتما ببينيد  . حالا قرار شده يه روز با

     ساناز و نيوشا هم برم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته ديگه اين فيلمو بردن و نسكافه داغ داغ رو آوردن

         

                4– امروزم رفتيم هايدا ساندويچ اينقدي كه خورديم ديگه ناي رفتن

           تا دانشگاهو نداشتيم به هزار زور و زبر رفتيم  كم كم تو كلاس داشتيم

      مي خوابيديم ولي مثل بچه هاي خوب نشستيم . باورتون نميشه سبزك  چه

 جوري جواب استاد رو ميداد . اونم چه درسي اقتصاد كلاااااااااااااااااااان !!!

 

                  5 – دختر خالمو كه يادتونه ؟؟؟؟؟؟ اره خودشو ميگم هموني كه

              دانشگاه تبريزقبول شده . امروز براي اولين بار خودش از تبريز مياد

         وقتيم داشت مي اومد پشت ترافيك موند زنگيد به باباش كه بزنگه به

      راننده و بگه منتظر بمونن خالم مي گفت اولين دفعه اي كه مي خواست

    بياد اينجوري شد ديگه نمياد

  اين همه مسافر الافه يه آدم شدن حالا بماند كه چه فحش هايي بهش دادن

خوب حق دارن طفلي ها

 

                   6 – داييه نيوشا اومده بود اينجا منم رفتم خونه نيو ( خيلي

               دوست داشت منو ببينه . نمي دونم چرا هركسي حتي اسممو ميشنوه

            مي خواد منو ببينه . اونوقت ميگن خوب بودن مكا فات نداره !!!!!! )

       براش يه فالكي هم گرفتم . يه كم هم زديم رقصيديم ( البته رقص هميشه سر

 جاشه ).

 

                 7 -  دختر خالم كفشه تيمبرلند خريده . با هم رفتيم خريد . اينقده دلم

           خواست بخرم ولي پول ندارم ( اگه كميته امداد كمكم كنه ميخرم ) نه بابا

       راضي به زحمت شما نيستم . آخه الان هديه چي ؟؟؟؟؟؟؟؟ باشه باشه من كه

حريف شما نميشم  . شماره كفشم 37 .

 

               8 – دلم براي همتون تنگ شده بود . خيلي دوستون دارم . ويتاميناي من

                  

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت2:13توسط هانیه | |

1 -  تو همه رو براي لحظه هاي تنهاييت ميخواي

اما من تنها تو رو براي همه لحظه هام مي خوام

 

2 – نمي دونم چرا اينو نوشتم شايد واسه اين بوده كه الان همون

 حسي رو دارم كه موقع گفتنش داشتم

 

3 – منو نيوشا فقط تو يه چيز مشترك نبوديم كه اونم به لطف

 زحمتاي نيو به حقيقت پيوست :

نيوشا دانشگاهي كه من توش در حال وقت گذرونيم

 قبول شده (البته يه رشته ديگه )

فكر نكنيد بعد عمري اومده دانشگاه . نه مدرك قبليشو گذاشته

بين خرت و پرتاش هواي روانشناسي زده به سرش !!!!!!!

 

4 – دوستم سارا 6 مهر عقد كرده ( نكته كنكوري : با خواهرم

 سارا اشتباه نگيريد يه وقت ؟)

داشتم از تعجب شاخ در ما اوردم وقتي زنگيدم بهش فقط يه ساعت

 ميگفتم :   سارا .... سارا ؟..... سارا !! ....... سارا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

واقعا باورم نميشد كه سارا هم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 رمز موفقيتشم تو ازدواج اين بود :

286397461194258674

 

5 – موهاي جلومو خيلي خيلي كوتاه كردم . مشكي هم كردم .

مي ريزم رو پيشونيم. مي تونيد تصورش كنيد ؟؟؟؟؟؟؟ ميگن خيلي

تغيير كردم ( راست و دروغش پاي خودشون ). يه 98 سالي ميشه

 موهام مشكي نبوده  !

 

6 – موهاي سانازم يه رنگي كردم كه هر كي مي بينه ميگه شمارش

 چنده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دهكي فكر كردن بهشون ميگم يه رنگ تركيبي درست كردم كه حتي به

ذهن شركتاي بزرگم نمي رسه ( خب بايد واسه آرايشگاه هم مشتري جذب

كنم ديگه )

 

7 – دوست ساناز ( شكيبا ) فوت شده براي همينم ساناز خيلي بي قراري

 مي كنه همين الانم داره تو دفتر خاطراتش يه چيزايي مينوسه و گريه ميكنه

آخه هفته قبلشم به دوست ديگش فوت شده هر دوشونم تصادف ................

براي اطلاعات بيشتر و همينطور عرض تسليت و دلداري به  خواهر گل و

 نانازم مي تونيد به وبش يه سري بزنيد اگر هم نرفتید برای آرامشه روحش

هر طوری که معتقید انرژی بفرستید  برای ساناز هم دعا کنید تا آرومتر 

بشه . پیشاپیش تشکر میکنم

                             http://setaregharibeh.blogfa.com   

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت1:36توسط هانیه | |

 

 ق.ج 1- هميشه تا ميخوام شروع كنم به نوشتن همه چيزا

 يادم ميره ولي وقتي مينويسم يادم مياد

آخرشم كه دي سي ميكنم ميگم يادم رفت فلان چيزو بنويسم

 

ق.ج 2-  يه كم دير آپ كردم تا يه قالبه ناناز و جيگرو ماه

مثل خودم پيدا كنم

 

ق.ج 3- بعد از 180 قرن امتحانامو دادم با كلي موضوع .......

 

ق.ج 4-  يكي از ام هارو قبل از كنسل شدن داده بودم  مونده دوتا

موضوع  ام دومي زياد مهم نيست فقط مهدي داشت دنبال جاي من مي گشت

 تا از فضولي نميره ( مهدي موجودي جاندار از نوع مهره داران و دايي يكي

 از دوستان قديميه اينجانب و دانشجوي ترم بالايي هم  رشته ايي و در امور مالي

 دانشگاه هم پستي بس چشم دراور مشغول به عشق ورزي به اينجانب مي باشند

البته به طور مخفيانه)

 

 

در حين جواب دادن به سوالات مزخرف زبان بودم ناگهان شخصي به طرفمان امد

در دل خود نيشخندي زديم كه امروزه ما تقلب حمل نميكنيم (من از زبان متنفرم )

به سمت ما نياييد كه ضايع ميشويد ديدم مهدي  ؟؟؟

راهشو كج كرد رفت تو كلاس بقليه موقع برگشت هم پاش گير كرد به يه صندلي

تا اون باشه موقع امتحان خود نمايي نكنه

 

 

ق.ج 5- ام بعديم فرداش بود آقا بعد از گشت و گذار (پيدا كردن جاي من )

اومد مراقبه كلاس ما شد

همه كارارم خودش انجام ميداد از پاسخنامه و سوالاتو امضا و ... گرفته

تا فضولي . اصلا يه نگاهم بهش نكردم منم خودم ته غدي ......

فقط وقتي مي خواستم برم سرمو كردم بالا ديدم مثل فيلم هنديا داره نگام ميكنه

وقتيم متوجه نگاهم شد قيافش جدي شد

 

انتخاب واحد كردم حالا بايد برم امور مالي پيش اقا تا ببينيم روش ميشه تو

چشامون نگاه كنه 

 

ق.ج 6- نيوشا ديروز يه مهموني (افطاري )گرفت هرچيم دختر شيطون

ميشناختيم دعوت كرد بعد از افطاري خود كشي كرديم ( از نوع رقص )

خيلي باحال بود جاي همتون خالي

 

ق.ج 7- صبا اومد اينجا تو اون چند روز مارو كشت چه حرفايي كه نمي زد

ولي به خير گذشت

 

ق.ج 8 – اين ساناز منو كشت 27 تولد بهترينش بود : تولدش مبارك

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت2:14توسط هانیه | |

  پست . جدید

پ.ج 1- اول از همه ذوق زدگيمو ميگم

دختر خالم دانشگاه تبريز رشته عمران قبول شده ( پيشاپيش از تبريكاتون ممنون )

خيلي خوشحال شدم واقعا عالي بود

 

پ.ج  2- قراره مدتي كه خالم اينا ميرن ثبت نام صبا پيشمون بمونه هنوز نيومده

 به من ميگه بايد ببرمش پارك و شهربازي . لباساشو وسيله هاشم جمع كرده

مادر جونم ميزنگه بهش ميگه حال بابات خوبه ؟

ميگه خونه نيست خبر ندارم

آدم حريف بچه هاي اين دوره زمونه نميشه منو ميذاره تو جيب كوچيكش . اونم منو كه ...

بهتره بگذرم حداقل اينجوري زنده ميمونم

 

پ.ج 3- يه خبر بد ........................................

امتحاناي ترم تابستونه عقب افتاده . من نه ولي همه عذابشون شده

10 و 11 امتحان داشتم افتاده واسه 23 و24

ساناز بهم ميگه :

تو كه پاس نميكردي ولي خيالمون راحت بود امتحان رو دادي 

همون جور كه مي دونيد من بي خيال اين چيزام

براي كنكورمم هيچي نخونده بودم همه  ميدونستن قبول نميشم

ولي چشماشون  در اومد كه هانيه .........................؟؟؟؟؟

البته خودم بيشتر از همه تعجب كردم آخه خيلي باحال بود

 

پ.ج 4- شايد بعد از ماه رمضون با نيوشا و ساناز بريم تهران

هنوز معلوم نيست اگه برنامه هر سه تامون جور بشه

خدا كنه جور شه من و نيوشا يه كار مهم در مهم داريم اونجا

اگر هم جور نشد مجبوريم كارمونو همينجا انجام بديم ولي با

يه كم  دردسر

 

پ.ج 5 – با نيو رفتم بابلسر قرار شد براي نهار بريم ويلاشون

مامانش اينا از تهران اومدن گفتيم بريم يه سركي بزنيم

قبل از نهار رفتيم كنار رودخونه تاب و الا كلنگ و سرسره بازي كرديم خيلي حال داد

واقعا جاتو خالي بود دلم لك زده واسه يه سرو صداي جمعي 

 

پ.ج 6 – ساناز 4 تا عروسك كوچولوي مايل به بزرگ گذاشته بالاي مانيتور

هيچكدومشون مثل حيووناي با ادب سر جاشون نميشينن هر ثانيه يكيشون مي افته پايين

ديگه ديوونمون كردن اين بچه هاي بد   

 

بقيه پ.ج هارو حدس بزنيد

( اينم براي امپراطور كه به قول خودش نه از سر فضولي ولي همه پستارو تا تهش ميخونه )

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت2:13توسط هانیه | |

مطابق معمول بعد از عمري آپيدم چرا اينجوري نگام ميكنيد
دليل دارم خوب .
بچه كه بوديم وقتي مي رفتيم مدرسه اولين موضوع انشامون اين بود :
تعطيلات تابستانه  خود را چگونه گذرانديد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هممونم ميشستيم مو به موي كارها و تفريح هامونو مي نوشتيم
من كارنامه گرفتم . من به ديدن همه فاميل هايمان رفتم . من به
كلاس هاي تفريحي و ورزشي رفتم . من به مسافرت رفتم . من
به علت ويروس ناشناخته ( خود را به مريضي زدن براي
 پيشبرد كارها ) در بستر بيماري بودم . من ...............
و آخر اين تعطيلات حالمان گرفته شد كه دوباره بايد
به مدرسه برويم .

بعد از گذشت 95 سال اومدم تو وبم و مي خوام بازم بنويسم:
اولش با بد بختي شروع ميشه  ولي مثل فيلم هندي تموم ميشه

ت.ت 1-   ماه تير به درس خوندنو امتحان دادن گذشت

ت.ت 2-  بعدشم به دعا براي پاس كردن واحد هاي مزخرف

ت.ت3-   بدتر از اون اومدن نمره هاي درخشان كه تا الان
       هنوز نمره درس رياضي 2 نيومده ( دانشگاه نمونه )

ت.ت4-  مامان به زور مرخصي گرفت تا به مسافرت بريم

ت.ت5-   برنامه شد ما + سارا(خواهرم) و شوهرش با هم
        بريم تهران و از همون سمت اصفهان

ت.ت6- نكته كنكوري : شوهر سارا ماشينشو فروخته بود
       و ميگفت ماشين باباشو مياره

ت.ت7-  ولي سارا اصلا دوست نداشت با ماشين اونا بره
مسافرت  و ناراحت بود و ميگفت بايد تو اين دو روز بري و
ماشين بخري ( اونم يه ماشين كه به درد مسافرت بخوره !!!)

ت.ت8-   خوب ماشيني كه دو روزه خريده شه كي بره سرويس
 كه تو راه نمونه بياد و خراب باشه )

ت.ت9-   ماشين تو نمايشگاه بود ولي شوهر سارا ميگفت اينا
به درد مسافرت نمي خورن

ت.ت10- كارم در اومد هر ساعت فال قهوه گرفتن واسه سارا
كه قضيه ماشين چي ميشه

ت.ت11- صدو پنجاه دفعه فال گرفت و من هم صدو پنجاه دفعه
 گفتم  دقيقه 90 يه ماشين رنگ روشن مي خره

ت.ت 12- ساعت 1 بعداز ضهر قرار بر حركت بود

ت.ت13-   ساعت 11 صبح شوهر سارا خندون  و با يه ماشين
 نقره ايي رنگ اومد

ت.ت14- زندگي شيرين ميشود

ت.ت15-  همگي شاد و خندون حركت كرديم

ت.ت16-  اولاي راه فوق العاده بود

ت.ت17-  چشمتون روز بد نبينه تو راه خانواده شوهر سارا رو
ديديم و بد بختي شروع شد

ت.ت18-   خواهر شوهر سارا خودشو انداخت كه بياد يه بار بابام
 گفت دوست داري بيا يهو اون رفت بارو بنديلشو آورد واي چه
صحنه وحشتناكي بود هممون مات شده بوديم و نگاش مي كرديم
دلم مي خواست ماشينو بكنم تو حلقش

ت.ت19-   آخه به تو چه بياي خونه فاميلاي عروست

ت.ت20-   تو تهران واسه خودش برنامه ميريخت بريم خريد!!!

ت.ت21-  هرچيم ميديد ميخريد ...............

ت.ت22-  هركي هرجايي ميزفت اونم ميخواست بره حتي وقتايي
كه سارا و شوهرش ميخواستن برن بيرون !!!!!!!!!!

ت.ت23-  فكر نكنيد بچس يا لجباز يا بد باشه ها ؟؟؟؟؟؟؟
 23 سالشه ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ت.ت24-  سال 1387-چهار روز بعد اصفهان

ت.ت25-   انگار ما همراه اون رفته بوديم مسافرت رفت
ازهمه جاهاي تاريخي ديدن كرد همه همه جا يه بارم گم شد
 كه حقش بود منم زنگ زدم به گوشيش با يه سياستي دعواش
 كردم كه دومي نداره

ت.ت26- آب زير سي وسه پل خشك شده بود داييمم از اون
 حوصله دارها  گفت بيايد از زيرش بريم !!!!

ت.ت27- از همون اولش با سختي رفتيم نردها رو گرفتيم
 رفتيم پايين بماند كه زير  پل چه قدر جلبكي و ليز بود 75%
راهو رفتيم رسيديم به جايي كه جلبك خالص بود ما بايد زير پل
 از اون گوشه گوشش روي جلبك راه ميرفتيم يعني سقوط حتمي!!

ت.ت28-  اي كاش بر مي گشتيم . ساناز و خواهر شوهر سارا
دست داييمو گرفتن و رد شدن . شوهر سارا هم سارارو برد
وقتي سارا داشت رد ميشد ليز خورد ولي شوهرش نجاتش داد
ديگه قلبم ايستاد سارا ليز خورد ؟ من نميتونم من ميميرم من !!
من موندمو شاهين (پسرخالم) من تمام تنم ميلرزيد من با صندل
اينجا راه برم من نميتونم من از تو حجره ها ميام اين ها سخناني
 بود كه از زبان من به گوش مي رسيد شاهينم همرام اومد  آخه
 ميدونست اونجا بدتره و من نميتونم تنها رد شم منو مرده فرض كنيد
بين هر حجره حدود 7 تا سكو به ارتفاي 1 متر به قطر1 جفت كفش
و به فاصله يه شاب بلند من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شاهين كيفمو گرفت - يه سكو رفت جلو- دست منو گرفت-  يه پاي
 خودشو گذاشت رو سكوي بعدي-  من يه پامو گذاشتم رو سكو-
شاهين پاشو برداشت – من پاي دوممو گذاشتم رو سكو – شاهين
 مي پرسيد برم بعدي – و دوباره همين كار و سختي و تلاش براي
 زنده موندن-- ما 3 تا حجررو همين جوري رفتيم اي كاش از رو جلبك
 مي رفتيم حداقل 1 متر كه بيشر نبود ما نمي تونيستيم از حجره ها
 بيايم بيرون چون زير پامون شده بود پر از آب – ساناز اومد و گفت
 دو تا حجره ديگه بياين خشك ميشه واي اين حجره آخريه قطرش كمتر
 شده بود شاهين يه پا به اون بزرگيشو ميذاشت ديگه جا واسه پاي من نبود
آخرين مرحله رو خدا سختش كرد . نميتونيد تصور كنيد با چه ترسي ميرفتم
 رسيديم به خشكي شده بودم ته شادي بايد تمام مدال هاي المپيك رو بدن به من

ت.ت29-  به آخر پل رسيديم / به يه ديوار به ارتفاع 1 متر و يه قاب
 شيشه اي روش اونم 1 متر يعني روهم 2 متر-- بايد ميرفتيم بالا –
من كه حاضر نبودم اون راه و دوباره برگردم – داييم رفت بالا
از پايين من خواهر شوهر مصي رو دادم بالا و از بالا داييم ميكشيد
همين بلا رو سر ساناز اورديم  شاهينم خودش رفت بالا – من موندمو
 تنهاييم – ديدم سارا و شوهرش عاشقونه دارن ميان – گفتم گور بدبختي
دستامو دراز كردم پامو گذاشتم رو فلز بالاي ديوار داييم منو ميكشيد ولي
 هرچي ميكشيد ديگه پام از شيشه رد نميشد شاهين پامو گرفت  و مثل يه
 حركت آفتاب بالانس ( يه دور 180 درجه ايي ردم كرد – سارا هم رسيد
 شوهرش اونو از پايين داد و داييم گرفتتش شوهرشم اومد بالا

ت.ت30- وقتي از ديوار رد شدم ديدم تو يه قهوه خونه زير پليم
همه وايستاده بودن نگاه ميكردن واي كه نصفه شبي چه آدمايي
اونجا نبودن از اونجا اومديم بيرون و منو شاهين گفتيم ديگه غلط كنيم
بيايم سي وسه پل --------------------من كه ديگه مرده بودم

ت.ت31-   با اينكه بد بود خيلي خوش گذشت همه چي مسافرتو ميگم

ت.ت32-   به هر صورت اومديم خونه

ت.ت33- مهمترين خبر اينكه ما كامل كاممونو عوض كرديم
خب همش خراب ميشد بدبخت عمرشو كرده بود يه بارم 4سال
ويندوزشو عوض نكرديم خب معلوم داغون ميشه

ت.ت34- هفته پيشم خالم اينا از اصفهان اومدن يه شب رفتيم دريا
هممون رفتيم تو آب من تو دريا شنا كردم باورتون ميشه اونم تو شب
تو عمق 1600متري ( به ريال نوشتم ) به مدت يه شبانه روز تب و لرز
 كردم و 4 روز كاملا مريض بودم البته قبلش آش خورده بودم ( معدم سنگين
 شد) اون شبم زياد رفتم تو آب و اومدم بيرون بعدشم رفتم شهربازي .....
از هرچي بگذريم بازم شنام توپ بود و مدال المپيك مال خودمه

خب فكر كنم چشاتون خسته شده بقيش باشه براي بعد 

 

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت14:58توسط هانیه | |